هديه هديه ، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

خاطرات کودکانه

سلام عشقم بازم مامان تنیل دیر اومده عزیز دلم جونم برات بگه اوایل مهر یه حساسیت شدید پیدا کردی و کل بدنت کهیر زد که نمیدئنم چرا اما تا سه روز تب داشتی و بعدم خوب شد البته دکتر گفت احتمالا به ادویه خاصی حساسیت داشتی و ما هم حدس زدیم به علت سون اپ زنجبیلی که خورده بودی این اتفاق برات افتاد بعد از اون خداروشکر مریض نشدی و فقط یه سرما خوردی کویچیک بود جون و دلم با شوق و ذوق میری مهد کودک و اونجا همک کلی برنامه های متنوع دارن براتون مثلا تو دهه اول محرم یک بار مرسم هیات و زنجیر زنی داشتین و بهتون پلو نذری دادن که خیلی هم شما خوشت اومد بود امثال برای اولین بار شب شام غریبان بین بچه ها بودی و پدرت بیشتر از همه خوشحال بود  جونم...
14 آذر 1394

بزرگ شدن

سلام عشقم دختر قشنگم از 28 شهریور می ری مهد کودک امسال کلاس پیش امادگی هستی و کلاست از طبقه بالا به طبقه پایین منتقل شده و مربی هم عوض شده هر چند هنوزم با دیدن خاله فاطمه کلی ذوق می کنی اما خاله شیدا رو هم خیلی دوست داری دختر نازم امسال باید لباس فرم بپوشید و شما هم خیلی خوب باهاش کنار اومدی و لباست رو دوست داری عزیز دلم امسال سبحان هم میره امادگی و زهرا عمه ذلفا هم رفته کلاس اول عمه ذلفا خونشو اورده امل و مدرسه زهرا یه کوچه بعد از مهد شماست عزیزم داداش ابولفضل هم دانشگاه قبول شده دخترم وقتی لباس مهد رو می پوشی خیلی بزرگ می شی و یه جوری ناگهانی تغییر می کنی جدیدا همش دوست داری بازی کنی و راجع به کارایی که کردی واسه دی...
11 مهر 1394

روزهای خوب کودکی

سلام عشقم  این بار دی تر اومدم و برات پست گذاشتم چون نت نداشتم بازم ببخشید تو این مدت که نتونستم برات پست بزارم بازم چند بار رفتیم ییلاق و مهمون داشتیم با دوستای خانوادگی رفتیم و با پسر عمو و دختر عموی من رفتیم و مهم تر از همه با مهگل خانم رفتیم که اخرین باری بود که رفتیم ییلاق و هوا هم خیلی سرد بود خلاصه خیلی خوش گذشت  این میون یه چند روزی هم رفتیم ورامین و یعنی همراه عمو صابر رفتیم و چند روز ورامین بودیم و برای عروسی خاله زیبا پارچه خریدیم و طبق معمول مامان اکرم و انداختیم تو زحمت تا برامون لباس بدوزه تو همون فاصله یه روز از صبح رفتیم خونه عمه معصومه و تا شب بودیم و خیلی خوش گذشت شما هم از طرفی با امیر علی و از طرف دی...
26 شهريور 1394

عکسهای یادگاری

عکسهای هدیه در مهد کودک اوا بالباس مشاغل و به مناسبت عید عکسهای دو نفره مهمانی مامان اکرم اوایل سال 94  روزانا و مهگل هدیه و مهگل هدیه و لیانا چند هفته تا عید 94 هدیه و مهگل عید 94 مهگل و پدر بزرگ مادری شاه عبدالعظیم هدیه و مهگل جشن نیمه شعبان  هدیه و پدر کیان   ...
5 مرداد 1394

خاطرات شیرین

سلام عشقم  بلاخره مشکل ارسال عکس حل شد به همین علت هم امروز فقط عکس میزارم و توضیح می دم  فقط دوتا نکته بگم اول اینکه عید فطر با فامیلای من رفتیم ییلاق با دئ تا از عمه ها و دختر عمه و پسر عمه و پسر عموی من تعطیلات اونجا بودیم و خیلی هم خوش گذشت و روز اخر بارون اساسی اومد و کلا باعث سیل تو استان مازندران شد و یه جورایی اونجا گیر کردیم ولی خداروشکر مشکل جاده هراز زود بر طرف شدو تونستیم برگردیم اینم بگم که روزانا جونم تو این سفر با ما بود دسته گلی بود که نگو روزانا دختر پسر عمه منه و تقریبا یک ماه از مهگلم بزرگتره غیر از اون یک هفته قبل از عید هم با پسر خاله دختر خاله پدرت که اومده بودن شمال رفتیم جنگل امامزاده عبدالله و ا...
5 مرداد 1394

معذرت

سلام دختر نازم گل دخترم معذرت که خیلی وقته برات پست نذاشتم راستش یه کم تنبلی کردم ببخشید جونم برات بگه مشکل صفحه هنوز حل نشده واسه همین نمیتونم عکس بزارم برات دختر گلم از اخر خرداد دیگه مهد نرفتی توی اردیبهشت ماه براتون جشن پایان سال گرفتن که خیلی عالی بود و کلاس شما سه تا شعر اجرا کرد و بر خلاف تصور من که فکر می کردم شما خجالت می کشی یا با دیدن من و پدرت گریه می کنی اما خیلی با اعماد به نفس بودی و خیلی خوب خودت و معرفی کردی حتی بقیه بچه هارو هم یه جورایی شما معرفی کردی دختر نازنینم خیلی این روزا به چیدن کاغذا و جدا کردن تصاویر علاقه داری و خیلی هم دقیق این کارو انجام میدی کلا دیگه کتاب و و کارتن اسباب بازی و جلد سی دی و خلاصه رحم نمی کنی ...
20 تير 1394

برای مهگلم

سلام عزیزدلم دختر قشنگم برای شما هم خیلی وقته ننوشتم گل عمه جونم برات بگه 11 روزت بود که اولین بار رفتی خونه مامان مرجان فکر کنم 18 روزنت بود که اولین بار رفتی خونه مامان اکرم اخر همون هفته که می شد 24 روزت رفتی خونه مادرجون ربابه روز 27 اسفند که 48 روزت بود اولین بار اومدی خونه خودم دورت بگردم الهی که خیلی هم بزرگ و شیرین شده بودی خونه مامان مهین و مامان کوکب و نمی دونم باید از مامانت سوال کنم دختر نازم حسابی عاشق این هستی که باهات حرف بزنن و مرکز توجه باشی خصوصا بچه ها رو خیلی خوب دنبال میکردی همون موقع که اینجا بودی خیلی خوب با سر و چشمت هدیه رو دنبال می کردی اون موقع تازه داشتی دستات را تکون می دادی اما مامان اکرم برام گفته حالا دیگه تصا...
31 فروردين 1394

هزار حرف نگفته 2

دوباره سلام عشق نمیدونم چه مشکلی پیش اومده که صفحه ارسال مطلب کامل باز نمی شه و نمی تونم برات عکس بزرام یا فونتا رو تغییر بدم اما فعلا می نویسم تا ببینم می تونم درستش کنم یا نه جونم برات بگه از اونجایی که مادرجون ربابه و بابا علی اینجا ویلا خریدن حالا دیگه بیشتر فامیلارو میبینیم اواخر بهمن بود که عمه محبوبه و عمه منیر اومدن اینجا همون موقع مادرجون و مامان اکروم و بابا سعید و بابا علی و دایی صادق اینا و دایی داوود اینام تونجا بودن و خلاصه جمع مون جمع بود باز چند روز مونده به عید مادرجون اینا اومدن و دو روز مونده به سال تحویل رفتن و به جاش بابا سعید اینا با دایی احمد اینا اومدن و بعد از سالها روز اول عید همه دور هم بودیم روز 4 عیدم ما با هم رف...
31 فروردين 1394

هزار حرف نگفته

سلام عزیز دلم ببخشید با یه عالمه تاخیر اومدم چون مطالب طولانی میشه چند تا پست میزارم یه پست جا گانه هم واسه مهگلم میزارم اول لت تاخیر و بگم ا مهم تر از همه تنبیلی بعد خونه تکونی قبل عید بعد عمل کردن خاله ازاده دختر عمه پدرت که دل و دماغ نذاشت واسه ما بعد مهمونی های عید خلاصه ببخشید دیگه حالا برات بگم عشقم این روزا حسابی بزرگ شدی و حرفا و کارای بزرگ بزرگ انجام میدی چندروز قبل عید بود که وقتی می خواستیم بریم خرید گفتی که مادر من پول میزارم تو کیفم تا پول به اندازه کافی همرامون باشه بعد بدو بدو رفتی سراغ قلک پول خوردات منم گفتم که لازم نیست و من پول به اندازه کافی دارم و تو هم خواستی که به تو هم پول بدم وقتی رفتیم مغازه و خرید کردیم شما هم چند...
23 فروردين 1394